آبشار غزل.... رضا علیپور
تاغزلها را بریزم روی لبهای ترت ..... دفتری از آسمان دارم برای باورت 
درست پنج سال پیش در چنین روزی افتخار بازنشستگی پیش از موعد گردنمان را گرفت و در مورخه ی 88/10/1 به ایاب و ذهاب صد کیلومتری مان در کشت و صنعت کارون پایان دادیم و به دنیای با زن نشستگان وارد شدیم و زندگیمان وارد فاز دیگری از روابط اجتماعی گردید و صفحه ای دیگر از دوری و نزدیکی در مناسبات روزمره باز شد آنهایی که هر روز آزگار ساعت به ساعت زیارتشان میکردیم ناگهان به غیبت کبری و صغری پیوستند . دوستانی که برخی به پاییز فاصله دچار شدند و مارا به انفصال دایم از حضورشان محکوم کردندو آنهایی که بهار پیوندهای عاطفی شان همواره سرسبز مانده است. دست دوستان و همکاران غایب و حاضر را میبوسم و برای همه آنان سلامتی و تندرستی روز افزون آرزومندم و اینک شعری بدین مناسبت :

از آمدنهای پر از رفتن نشستم

امشب نمی گنجم به پیراهن نشستم

طی شد تمام پا زنی های عبورم

در لاجرم های زمان با زن نشستم

مثل درختان غروبی رنگ در باغ

زیر نگاه سایه ای روشن نشستم

بن بست شد دیگر خیابان غرورم

درکوچه های گرم تن به تن نشستم

بعد از هبوط شعله های ناز مهری

خاکستری بودم که در گلخن نشستم

مانند سوزنبان پیر بی قراری

در ایستگاه دنجی از آهن نشستم

 

[ جمعه بیست و هشتم آذر 1393 ] [ 17:17 ] [ رضا علیپور ]
ازبس سراب روزهارامی شمارم

تقویم میگویدکه پنجاه وچهارم

پنجاه پاییزازنگاه من گذشته

دریادهای کودکی مانده بهارم

از این خیابانهای خلوت تادم صبح

درکوچه تنهایی شب رهسپارم

در خاطرم مانده است گرمای نگاهت

صدهاحکایت ازگل آن بوسه دارم

هر جاکه میخواهی قرار عشق بگذار

مشتاق دیدار و پذیرای قرارم  

باید برای روز های خشکسالی

مصرع به مصرع یاد هایت را ببارم

بااین غزلهای پر از احساس باران

دست تمام دوستان را می فشارم

 

 

 

 

[ یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393 ] [ 20:41 ] [ رضا علیپور ]
قناری ای قناری ای قناری

تو که همزاد آغوش بهاری

دخیل میله ها را ول کن ای دوست

تو ک بااین قفس نسبت نداری

     *************

نرفتی و نفس ها راز ماندند

قفس ها دشمن پرواز ماندند

نشستی گوشه ای و از تعجب

دهان این قفس ها باز ماندند

[ شنبه نوزدهم مهر 1393 ] [ 11:28 ] [ رضا علیپور ]
بهاری میرسد اما مرا از  یاد خواهد برد

غزلهای دلم را درغروبش باد خواهد برد

سکوت سالهایم را چو برگی زرد این پاییز

شبی بر شانه های خسته بی فریاد خواهد برد

تبربر ساقه ی ترد نگاهم تار خواهد زد

تمام هستی ام راچون قلم افتاد خواهد برد

فطاری می رسداز راه و محبوب نگاهم را

بزودی بی خبراز شهر عشق آباد خواهد برد

نمی دانم چراحس می کنم این داد تنهایی

تنم راباخودش تا وادی بیداد خواهد برد

چو آدم برفی اسفند ماهم در مسیر باد

که بر دوشش مرا تا مقدم مرداد خواهد برد

چو سیلی می رسد از راه و با چشمان غمبارش

خوشی های مرا این مرگ مادر زاد خواهد برد 

 

[ سه شنبه هشتم مهر 1393 ] [ 21:38 ] [ رضا علیپور ]
قناری سقف پروازت قفس نیست

قفس جز قافیه یار نفس نیست

دوبالت در حصار میله ها مرد

عزیز من بگو یک عمر بس نیست

[ شنبه پانزدهم شهریور 1393 ] [ 19:3 ] [ رضا علیپور ]
گاه گاهی به خودم می آیم

از گناهی به خودم می آیم

بر لب پنجره ی بغضی گرم

مثل آهی به خودم می آیم

بعد از آن حیله و گرگان  حسود

ته چاهی به خودم می آیم

کوه مغروم و از حادثه ها

پر کاهی به خودم می آیم

خوب می دانی ام از روز ازل

از چه راهی به خودم می آیم

باز هم آمدنم دست شماست

تو بخواهی به خودم می آیم

به نگاهت به خدا محتاجم

با نگاهی به خودم می آیم

[ شنبه هشتم شهریور 1393 ] [ 21:34 ] [ رضا علیپور ]
با ذایقه ای چون رطبت میخواهم

افطاری گرم هر شبت میخواهم

امشب که هلال عید پیدا شده است

فطریه دو بوسه از لبت میخواهم

پیشاپیش عید سعید فطر را صمیمانه تهنیت میگویم

[ پنجشنبه دوم مرداد 1393 ] [ 19:36 ] [ رضا علیپور ]
یک شب به شعر تازه ما گیر دادند

یعنی خطر را فرصت آژیر دادند

بامهربانی های شلاق خداوند

فرمانی از بالا به سمت زیر دادند

آخر چرا از بی چرایی ها گذشتی 

روزی که سمت جاده را تغیر دادند

روزی که در تایید افعال دروغین

با مشت های سادگی تکبیر دادند

بی سر ترین حرفها را سر نوشتی

وقتی که ممنوعیت تقدیر دادند

گفتند باید گل بگیری این دهان را

یعنی بجای سکه ها گلگیر دادند

 

[ پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 ] [ 17:19 ] [ رضا علیپور ]
تا زندگی ام حال مشوش دارد

در زیر و بمش همیشه آتش دارد

ای کاش فیوز دستگاهش بپرد

این سی دی از اولش کمی خش دارد

[ پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393 ] [ 22:29 ] [ رضا علیپور ]
بیهوده کلک نزن که حوری دور است

آغوش من از عشق حضوری دور است

از وعده ی آسمانی ات دانستم

این بوسه هزار سال نوری دور است

[ پنجشنبه یکم خرداد 1393 ] [ 18:1 ] [ رضا علیپور ]
درباره وبلاگ

یکم فروردین1339 در روستایی بنام فراش از توابع شهرستان دزفول متولد شدم پس از مدتی که در رودخانه زندگی شنا کردم به آبشار غزل رسیدم ودر سال 1379 بارانی ترین دلنوشته هایم را با عنوان {بوی باران} به نمایشگاه کتاب تهران رساندم واکنون در شهر صفی آباد ساکن هستم ودغدغه اصلی ام شعر و داستان و نوشتن است.
نقد و نظرتان را به دیده منت دارم و نقل مطالبم را با ذکر منبع بلامانع میدانم.
حق یارتان
امکانات وب