آبشار غزل.... رضا علیپور
تاغزلها را بریزم روی لبهای ترت ..... دفتری از آسمان دارم برای باورت 
چه شد روزی که دلها صاف بودند

به دور از دشمنی و لاف بودند

خلاف تیرگی هایی که جاریست

تمام آبها شفاف بودند

دو کودک تا بزرگی های تقویم

برادر خواهر هم ناف بودند

نه چوپانان دروغی می سرودند

نه گرگان در مسیر گاف بودند

تهی دستان برای لقمه ای نان

تهی از درد استضعاف بودند

و سیمرغان شهر نوش دارو

همیشه پشت کوه قاف بودند

 کجا رفت آن بهار بی بدیلی

که دلها صاحب انصاف بودند

[ جمعه هجدهم دی ۱۳۹۴ ] [ 11:44 ] [ رضا علیپور ]
آمد شب چله دست و دل بازی کن

باطعم انارلب مرا راضی کن

از جام غزلهای نگاهت ای گل

یلدای مرا دوباره شیرازی کن

[ یکشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۴ ] [ 10:25 ] [ رضا علیپور ]
پدر می آمد اما قامت پیرش هلالی بود

دلش مانند دستانش تمام سال خالی بود

دل صد تکه اش با یک تلنگر از عبور آه

تو گویی کوزه ای فرسوده از دردی سفالی بود

تمام عمررادرظلمت بی پاسخی سر کرد

نگاه خسته اش هرچند همواره سوالی بود

پدر باجیب خالی و دل پرخوب می دانست

انار سفره ی یلدای امشب هم خیالی بود

پدر هر جا که باشد آسمان او همین رنگ است

چه فرقی می کند اینکه جنوبی یا شمالی بود

              *****************

صدای خنده ازسیمای خوبی پخش می شد تا

کف و هورابفرمایدکه عالی بود عالی بود

شب برنامه های عالی و تبریک یلدایی

تمام اقتصاد خانواده ماست مالی بود

[ چهارشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۴ ] [ 19:20 ] [ رضا علیپور ]
تو بودی و شب گلواژه های ماه بانو جان

نسیم شعر بادوگیسوی دلخواه بانوجان

به شورنغمه پردازی که درهرم نگاهت بود

گریزان شدزحلق آسمانها آه بانو جان

خیالم مجلس بزمی شد و جام نگاهت پر

که رقصت شد  بلند و دامنت کوتاه بانو جان

چه اقبال بلندی داشتم آن شب که می دیدم

نگاهم کردی اما از سراکراه بانو جان

تو ماه دست سازنخشبی بودی که من باشم

نه در هفت آسمان بودی ونه در چاه بانو جان

نمی دانم بیادت هست آن رویاکه می گفتی:

(بمان بامن دراین شبهای بی همراه)بانوجان؟

غزل را ریختم در پای گفتارت ولی افسوس

نشستی روی تخت زانوان شاه بانو جان

[ یکشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۴ ] [ 18:42 ] [ رضا علیپور ]
تاکی به فرمان شماها منگ باشم

مانند تنگ حوصله دلتنگ باشم

تیموری و میخواهیم در شهر مرداب

عمری برای خاطر تو لنگ باشم

اما من از امید های این بهارم

باید کمی مانی تر از ارژنگ باشم

دیوار من کوتاه اما کاخ همت

در ارتفاعی هست تا بی رنگ باشم

موسیقی بودن به قلبم گفته باید

بازیگر نت های این آهنگ باشم

در باغهای سبز آرامش بگیرم

یعنی بدور از طبل زرد جنگ باشم

حا لا که در آیینه ها ماوا گرفتم

دیگر چرا باید بفکر سنگ باشم

[ یکشنبه هشتم آذر ۱۳۹۴ ] [ 17:56 ] [ رضا علیپور ]
برخیز و لب سرد مرا پیدا کن

با آمدنت دوباره ما را ما کن

با شاه کلید چشمهایت بانو

تنهایی بی پنجره ام را وا کن

[ سه شنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۴ ] [ 19:7 ] [ رضا علیپور ]
خیابان تا خیابان درپی حال خودم هستم

چوبن بستی فقط در کار ابطال خودم هستم

مرا گم کرده اند این سالها در شهر تنهایی

نمی یابم نشانی هر چه دنبال خودم هستم

قناری های دست آموز هم از من خبر دارند

که پنجاه و دو زخم کهنه بر بال خودم هستم

چو آدم برفی اسفندم و این کودک خندان

نمی داند وبال گردن شال خودم هستم

سکوتم از رضایت نامه های این زمستان نیست

اسیر سالهای برفی لال خودم هستم

تمام شهر را گشتم به دنبال جواب ای دوست

چرا خود را نمی یابم اگر مال خودم هستم

[ شنبه هجدهم مهر ۱۳۹۴ ] [ 13:11 ] [ رضا علیپور ]
در عمق نگاه کوچه لابی کردیم

یک عالمه دیدار حسابی کردیم

تلفیق بهشت و دوزخت بود آنشب

از بس که گناهان صوابی کردیم

[ جمعه دهم مهر ۱۳۹۴ ] [ 18:27 ] [ رضا علیپور ]
شیرینی شیرین به شبم قرض بده

گرمای تنت را به تبم قرض بده

وقتی که تمام عاشقان خوابیدند

یک لحظه لبت را به لبم قرض بده

[ دوشنبه ششم مهر ۱۳۹۴ ] [ 18:48 ] [ رضا علیپور ]
چه کسی فاصله انداخت میان من و تو

طرح زرد گله انداخت میان من و تو

شبی از رخوت پرونده ی تنهایی ها

ورقی باطله انداخت میان من و تو

آن سخن چین سعایتگر دوزخ پیشه

به خیالش تله انداخت میان من و تو

تیری از سمت سیه کاری شبهای دراز

بی سبب حرمله انداخت میان من و تو

فتنه ی کهنه ی دیوار ترک خورده ی شب

دست این سلسله انداخت میان من و تو

(گسل دوری چشمان پر از خاطره ات

بارها زلزله انداخت میان من و تو)

عاقبت راه به جایی که نبردند خدا:

اشتیاق بله انداخت میان من و تو

[ یکشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 17:49 ] [ رضا علیپور ]
درباره وبلاگ

یکم فروردین1339 در روستایی بنام فراش از توابع شهرستان دزفول متولد شدم پس از مدتی که در رودخانه زندگی شنا کردم به آبشار غزل رسیدم ودر سال 1379 بارانی ترین دلنوشته هایم را با عنوان {بوی باران} به نمایشگاه کتاب تهران رساندم واکنون در شهر صفی آباد ساکن هستم ودغدغه اصلی ام شعر و داستان و نوشتن است.
نقد و نظرتان را به دیده منت دارم و نقل مطالبم را با ذکر منبع بلامانع میدانم.
حق یارتان
امکانات وب