آبشار غزل.... رضا علیپور
تاغزلها را بریزم روی لبهای ترت ..... دفتری از آسمان دارم برای باورت 
چه کسی فاصله انداخت میان من و تو

طرح زرد گله انداخت میان من و تو

شبی از رخوت پرونده ی تنهایی ها

ورقی باطله انداخت میان من و تو

آن سخن چین سعایتگر دوزخ پیشه

به خیالش تله انداخت میان من و تو

تیری از سمت سیه کاری شبهای دراز

بی سبب حرمله انداخت میان من و تو

فتنه ی کهنه ی دیوار ترک خورده ی شب

دست این سلسله انداخت میان من و تو

(گسل دوری چشمان پر از خاطره ات

بارها زلزله انداخت میان من و تو)

عاقبت راه به جایی که نبردند خدا:

اشتیاق بله انداخت میان من و تو

[ یکشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 17:49 ] [ رضا علیپور ]
من جزر دلم که مد شرعی دارد

یک رودو هزار سدشرعی دارد

بیهوده تلاش میکند چشمانت

چون عشق دوباره حد شرعی دارد

**********************

آوازه چشمات جهانی شده اند

بین المللی و بی نشانی شده اند

صد قافله عاشق و هزاران شاعر

دنبال نگاه تو روانی شده اند

[ پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 20:16 ] [ رضا علیپور ]
در بی تو زمستانم و در با تو مجوس

آتشکده ی نگاه طناز و ملوس

داماد لبان تشنه ات خواهم شد

با گرم ترین بوسه ای از سال عروس

************************

هر ثانیه هر ثانیه ممنون توام

ممنون بهار سبز میمون توام

توشادی شور عشق را آوردی

مدیون توام همیشه مدیون توام

[ سه شنبه ششم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 12:24 ] [ رضا علیپور ]
سلام دوستان عزیز از اینکه به آبشار غزل

سر میزنید بسیار متشکریم اما استدعادار

یم نظر مبارکتان را حتما مرقوم بفرمایید تا

با استفاده از نظرات ارزشمندتان بتوانیم از

معایب و محاسن آثارمان با خبر شویم و در

بهبود کمی و کیفی آنها کوشا تر باشیم

در انتظار مشاهده نظرات خوبتان هستیم

[ چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۴ ] [ 12:53 ] [ رضا علیپور ]
شاعر که شدم عشق صدای غزلم شد

آهنگ دل انگیز رسای غزلم شد

پژواک غریبی که فقط بوی تو را داشت

آواز نوازشگر نای غزلم شد

دیوار شب فاصله ها را ابدی کرد

رویای لبت پنجره های غزلم شد

هر جا که گذر کردی و هر جا که نشستی

بارانی خوشبوی هوای غزلم شد

آن لحظه که از روسری ات باد گذر کرد

با سیر و سفر هاش خدای غزلم شد

تا کوچه ی پیدایش دستات دویدم

خندیدن پیدای تو پای غزلم شد

[ پنجشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 14:10 ] [ رضا علیپور ]
مدتی این مثنوی تاخیر شد

دوم خرداد را ازاین نظر گرامی میدارم که شروعی تازه ازفعالیت های مجازی ام رابا تولد وبلاگ آبشار غزل در بر میگیرد تا پایگاه اطلاع رسانی فرهنگی وادبی  این حقیر را با بضاعتی اندک به منصه ظهور برساند بسیار خوشوقتم که در این مسیر از نظرات و رهنمود های ارزشمند خوانندگان گرانمقدار اساتید ارجمند شاعران و وبلاگ نویسان و صاحب نظران در زمینه های ادبی

ومنتقدین خوش قریحه  و صد البته برادران و خواهران هنر مندی که با پیوند این وبلاک ناچیز به دریای معرفت مجازی اشان  ما را دلگرمی فزاینده ای دادند و چراغ راهمان گشبند تشکر کنم و منتظر نقد و نظر مستدامشان باشم دست همه شما را می بوسم  و منتظر نظرات ارزشمندتان می مانم

[ چهارشنبه هفدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 18:28 ] [ رضا علیپور ]
سلام دوستان عزیز بلاخره بلاگفا بعد از مدتی کش و قوس روی روال سابق برگشت ماهم در اولین فرصت این وبلاگ غریب را بروز خواهیم کرد

[ چهارشنبه هفدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 11:22 ] [ رضا علیپور ]
ای رهگذرم رهگذرت را ننوشتی

خوب آمدی اما نظرت را ننوشتی

من منتظر آمدن ماه تو بودم

تو هاله ی شام اثرت را ننوشتی

بنگاه خبر های ادیبانه ای و حیف

در شهر ادب بی خبرت را ننوشتی

گشتی زدی و باغ تو را خوب پسندید

اما تو چرا دور و برت را ننوشتی

باران شدی اما به هوای دلم ای دوست

یک ثانیه از چشم ترت را ننوشتی

چندی است سفرنامه نویسی تو خوب است

هر چند پیام سفرت را ننوشتی

[ چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 18:40 ] [ رضا علیپور ]
ماندیم و به این قبور عادت کردیم

با خنده ولی بزور عادت کردیم

دیروز به فکر نور و دریا بودیم

امروز به حجم تور عادت کردیم

     **************

از پشت به روزگار خنجر زده اند

نیرنگ برادر به برادر زده اند

این مردم بی رابطه در فاصله ها

انگار همه به سیم آخر زده اند

 

[ سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 17:36 ] [ رضا علیپور ]
بگذارم به خیال تو دمی بنشینم

شبنمی باشم و رویای نمی بنشینم

ضربانی شوم و مثل همین ثانیه ها

بر هجا های دلت زیر و بمی بنشینم

گوشه ی لذتی از جام بلورت بشوم

و به لبهای تو مانند جمی بنشینم

در حریم سخنت با غزلی از باران

صنمی باشم و پیش حرمی بنشینم

دست دردست نسیمی که نوازشگر تو ست

روی گیسوت فقط پیچ و خمی بنشینم

گام بر داری و من بر رد پای گذرت

قدمی در قدمی در قدمی بنشینم

در کنار تو نشستن چه صفایی دارد

بگذارم بگذارم که کمی بنشینم

[ جمعه چهاردهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 13:22 ] [ رضا علیپور ]
درباره وبلاگ

یکم فروردین1339 در روستایی بنام فراش از توابع شهرستان دزفول متولد شدم پس از مدتی که در رودخانه زندگی شنا کردم به آبشار غزل رسیدم ودر سال 1379 بارانی ترین دلنوشته هایم را با عنوان {بوی باران} به نمایشگاه کتاب تهران رساندم واکنون در شهر صفی آباد ساکن هستم ودغدغه اصلی ام شعر و داستان و نوشتن است.
نقد و نظرتان را به دیده منت دارم و نقل مطالبم را با ذکر منبع بلامانع میدانم.
حق یارتان
امکانات وب