آبشار غزل.... رضا علیپور
تاغزلها را بریزم روی لبهای ترت ..... دفتری از آسمان دارم برای باورت 
قناری سقف پروازت قفس نیست

قفس جز قافیه یار نفس نیست

دوبالت در حصار میله ها مرد

عزیز من بگو یک عمر بس نیست

[ شنبه پانزدهم شهریور 1393 ] [ 19:3 ] [ رضا علیپور ]
گاه گاهی به خودم می آیم

از گناهی به خودم می آیم

بر لب پنجره ی بغضی گرم

مثل آهی به خودم می آیم

بعد از آن حیله و گرگان  حسود

ته چاهی به خودم می آیم

کوه مغروم و از حادثه ها

پر کاهی به خودم می آیم

خوب می دانی ام از روز ازل

از چه راهی به خودم می آیم

باز هم آمدنم دست شماست

تو بخواهی به خودم می آیم

به نگاهت به خدا محتاجم

با نگاهی به خودم می آیم

[ شنبه هشتم شهریور 1393 ] [ 21:34 ] [ رضا علیپور ]
با ذایقه ای چون رطبت میخواهم

افطاری گرم هر شبت میخواهم

امشب که هلال عید پیدا شده است

فطریه دو بوسه از لبت میخواهم

پیشاپیش عید سعید فطر را صمیمانه تهنیت میگویم

[ پنجشنبه دوم مرداد 1393 ] [ 19:36 ] [ رضا علیپور ]
یک شب به شعر تازه ما گیر دادند

یعنی خطر را فرصت آژیر دادند

بامهربانی های شلاق خداوند

فرمانی از بالا به سمت زیر دادند

آخر چرا از بی چرایی ها گذشتی 

روزی که سمت جاده را تغیر دادند

روزی که در تایید افعال دروغین

با مشت های سادگی تکبیر دادند

بی سر ترین حرفها را سر نوشتی

وقتی که ممنوعیت تقدیر دادند

گفتند باید گل بگیری این دهان را

یعنی بجای سکه ها گلگیر دادند

 

[ پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 ] [ 17:19 ] [ رضا علیپور ]
تا زندگی ام حال مشوش دارد

در زیر و بمش همیشه آتش دارد

ای کاش فیوز دستگاهش بپرد

این سی دی از اولش کمی خش دارد

[ پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393 ] [ 22:29 ] [ رضا علیپور ]
بیهوده کلک نزن که حوری دور است

آغوش من از عشق حضوری دور است

از وعده ی آسمانی ات دانستم

این بوسه هزار سال نوری دور است

[ پنجشنبه یکم خرداد 1393 ] [ 18:1 ] [ رضا علیپور ]
سلام خدمت یاری که دوستم دارد

به یار سابقه داری که دوستم دارد

پیاده منتظرم روی جاده تا برسد

نشانه های سواری که دوستم دارد

میان شعله ی آتش شبیه ابراهیم

نشسته ام به شراری که دوستم دارد

برای بوسه ی شیرینش آفریده شده ام

کجاست شهد اناری که دوستم دارد

شب است و چشم امیدم همیشه بیدار است

برای صبح قراری که دوستم دارد

چو موج های رهایی سلام ها دارم

به ساحلی به کناری که دوستم دارد

تمام صحبت دل را سروده ام امشب

به افتخار بهاری که دوستم دارد


[ جمعه بیست و دوم فروردین 1393 ] [ 14:12 ] [ رضا علیپور ]
صدای سبز سکوت باموسیقی بهاری پرندگان شکسته می شود وباران آخرین هجاهای غزل متینش را قطره قطره درکام درختان سفره ربیع سرازیر میکند تا شراب ناب آسمانی اش را با آوندهایشان از ساغر جان بنوشندوجامه های دل انگیز و روح پرورشان رادیگر باره بپوشند که باشکوهی سبزتر از نفس های پایانی سال در بزم نوروز جهانی برقصند و پای کوبان طبیعتی باشند که نشانه ای از رستخیز بی دروغ کردگار ماست. اینجا صفی آباد است و این صدای فرو خفته ی شاعری است دلسوخته از دیار بی همدلی که لابلای این کلمات درختی رنگ به آونگ مانده است و خوزستان تنها یک صفی آباد دارد با کمربندی سبز از باغ های شیرین پرتقال که گستره ی دل انگیزش  تا قبل از گرمای طاقت فرسای تابستان که از نیمه ی فروردین ناخواسته و شتابان می رسد ادامه خواهد داشت.  مردم این دیار غریب نواز و غریبه دوستند که در محاورات امروزی می شود مهمان نواز. کافی است بعد از چهار راه(آوج) یا صفی آباد فعلی بطرف قبله برانی یعنی مستقیم بیایی پس از عبور از پل خرکش که نام سابق آن است به سمت راست بپیچی و در جاده ی کمربندی و ورودی اول به پارک زیبای حافظ برسی و در سایه سار درختان و سفره سبز چمن آرایش غزلی نوش جان کنی و خستگی راه را به دشمن آباد بفرستی که نامعلوم است.پارک رجایی هم که درست روبروی حافظ قد افراشته و خوان مفرح انداخته است. البته به فاصله سه کیلومتر در غرب این شهر نوخاسته (صفی آباد) کنارستان بقعه پیر فراش با قدمتی بیش از چند صد ساله پذیرای اطراق نگاهتان است با امکانات رفاهی معمولی و جای امنی است برای مسافران مفرح. هم عبادت است هم سیاحت مقدمتان را ارج می نهیم و محبتتان را به جان و دل خریداریم.

[ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 ] [ 14:41 ] [ رضا علیپور ]
دیشب دلم از چراغ قرمز رد شد

از روی لبان داغ قرمز رد شد

در خواب تمام لاله ها با سرعت

از خط خیال باغ قرمز رد شد

       ************

ای عشق بیا لب صفا را بنویس

در قبض دلت بوسه ی مارا بنویس

پشت سر چشم تو خلاف آمده ایم

برگرد و بیا جریمه ها را بنویس

   ************

ما بین دو خاطره تصادف کردیم

بر روی لبان هم توقف کردیم

تا اینکه پلیس عاشقان سر برسد

حتی دو سه بوسه هم تعارف کردیم

[ چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392 ] [ 17:44 ] [ رضا علیپور ]
                                                                                ((قدر عافیت کسی داند که به

                                                                                 مصیبتی  گرفتار آید)) سعدی

منشی دکتر با خوشرویی پاسخ سلامم را داد و بعد از ثبت نامم در دفاتر مربوطه برای گرفتن نوار قلب به اتاق مجاور دعوتم کرد. در حال چسباندن  سیم های دستگاه روی سینه ام بود که پرسید تا به حال چند نوار قلب گرفته ای؟ و پاسخ گرفت که دومین آن میباشد با خنده ای ملیح ادامه داد که انشاالله تا آخر عمر با سلامتی زنده باشی و احتیاج به نوار قلب نداشته باشی از دعای خیرش تشکر کردم و ساعاتی بعد که پزشک متخصص قلب آمد و نوبتم را اعلام کردند (اکو کارتو گرافی و تست ورزش) را تجربه کردم و روی صندلی مقابل دکتر نشستم و با اطمینان خاطر از اینکه هیچ مشکلی ندارم با خنده پرسیدم:چطور بود آقای دکتر؟

وآقای دکتر با قاطعیت احتمال گرفتگی عروق قلبی را اعلام کرد و بعد از نوشتن چگونگی آزمایشات قبل از عمل تاریخ بستری برای آنژیو گرافی را مشخص نمود قیافه خندان و حق به جانبم را ترس از مرگ و اضطرابی شدید فرا گرفت و رنگ رخسارم آشکارا به زردی گرایید. که دکتر با خنده ای تصنعی گفت:بابا هیچت نیست جوون نری خونه بچه ها رو بترسونی

گفتم : نه نه منو ترس ..اصلا ..اصلا

ودکتر با ناباوری از حال و روزم پرسید چکار میکنی  شغلت چیه؟

:بازنشسته ام

:شغل دومی چیزی؟

:گاهی در تاکسی سرویس هستموگاه گاهی با شعر و نثر مشغولم

:اینترنتی یا.......

:هر دو تاش یعنی هم در فضای مجازی و هم در انجمن های دور و نزدیک

:پایگاهی جایگاهی..... و من از خدا خواسته به معرفی آبشار غزل پرداختم و یادم رفته بود همه اینها برای از یاد بردن ترس پیش از عمل است که قرار است فردا انجام گیرد. حالا که این مطالب را مینویسم از آن فردای آمده روزها گذشته است روزهایی که محتاج همدردی و همنشینی دوستانی بودم که همواره اظهار محبت شان از گوشی موبایلم فراتر نمی رفت هرچند سعی وافر کردم که کسی از این حادثه بی خبر خبردار نشود اما گاهی بی اختیار به یاد شعر(درآستانه)شاملو می افتادم

و اینک

درآستانه دری هستیم

که کوبه ندارد....................


[ شنبه دوازدهم بهمن 1392 ] [ 19:48 ] [ رضا علیپور ]
درباره وبلاگ

یکم فروردین1339 در روستایی بنام فراش از توابع شهرستان دزفول متولد شدم پس از مدتی که در رودخانه زندگی شنا کردم به آبشار غزل رسیدم ودر سال 1379 بارانی ترین دلنوشته هایم را با عنوان {بوی باران} به نمایشگاه کتاب تهران رساندم واکنون در شهر صفی آباد ساکن هستم ودغدغه اصلی ام شعر و داستان و نوشتن است.
نقد و نظرتان را به دیده منت دارم و نقل مطالبم را با ذکر منبع بلامانع میدانم.
حق یارتان
امکانات وب