آبشار غزل.... رضا علیپور
تاغزلها را بریزم روی لبهای ترت ..... دفتری از آسمان دارم برای باورت 
لینک دوستان

[ سه شنبه بیست و هشتم بهمن 1393 ] [ 22:1 ] [ رضا علیپور ]
ابرهای خبر این بار چه طوفانی بود

سخت سردم شده این سوز زمستانی بود

                                            (بهمنی)

خوب بود واز اهالی امروز بودوباتمام افقهای باز نسبت داشت

بیکرانگی نگاهش رامرزی نبودودلش چون آیینه آب شفاف ترین

مهربانی ها رانثار قدمهای دوستان میکرد کینه در قاموس حیاتش

مفهومی نداست و تاچشم بازی داشت عطوفت میکاشت و

مهربان بود ناگهانی و حیرت بار خبری کوتاه اما با کوهی از اندوه

عروج ملکوتی اش را به گوش پیر و جوان و آشنا و غریبه رساند

مادری که دوشادوش همه اهل فامیل در عزا و عروسی روابط

اجتماعی اش زبانزد خاص و عام بود رحل اقامت به دیار باقی

افکند(حاجیه خانم جمشیدی) خواهر زن بنده حقیر  بعد ازعمری

بندگی و عبادت با کوله باری از خوبی وزیبایی آسمانی شد

رفتیم و پای بر سر دنیا گذاشتیم

اهل جهان را به اهل جهان واگذاشتیم

یادش گرامی و روانش در بهشت برین مسرور باد

 

 

[ شنبه دوم اسفند 1393 ] [ 17:16 ] [ رضا علیپور ]
بارفتنت مگذار از حا لا بگیرد

آهی دوباره از دلش بالابگیرد

راضی مشو این مردمکهای بهاری

دریایی از باران خون پالا بگیرد

داد و ستد بابوسه های ماخدایی است

یعنی نباید شکل یک کالا بگیرد

فصل جدایی کار جن بد مرام است

باید فضایی مثل بسم الله بگیرد

این دل شبیه کودکی های بهار است

بگذار در آغوش تو (( لا لا)) بگیرد

[ یکشنبه نوزدهم بهمن 1393 ] [ 21:54 ] [ رضا علیپور ]
تو دیشب قصه های آشنای عشق را گفتی

نگاهم کردی و راز رهای عشق را گفتی

سکوت دستهایت را درآن شب می پسندیدم

که با آهنگ چشمانت صدای عشق را گفتی

و با یک قطره از زیباترین دریای بی پایان

نشانی تمام آبهای عشق را گفتی

همان یک قطره را لو دادی و آتش به پا کردی

و بعد از آن شروع نی نوای عشق را گفتی

کمی تا قسمتی آوارگی با آذرخشی دل

چرا دیشب برای من هوای عشق را گفتی

نترسیدی مرا در چشمهای خود بسوزانی

نشستی و تمام ماجرای عشق را گفتی

[ دوشنبه سیزدهم بهمن 1393 ] [ 12:21 ] [ رضا علیپور ]
باید نگاه خسته ام را تر کنم یک عمر

دریایی از آرام را احمر کنم یک عمر

یعنی که تا پایان فردا در خطر باشم

بدبختی ام را با شما باور کنم یک عمر

با وعدهایی که سر خرمن نمی پایند

بعد از قرار تو خودم را خر کنم یک عمر

از بس به کانون خطر نزدیکمان کردی

باید که خو بر تیغه ی خنجر کنم یک عمر

باغ غزلهای دلم را باید این گونه

از داغ و درد بی کسی پر پر کنم یک عمر

از چشمهایت بوی سرد مرگ می آید

آخر چگونه با نگاهت سر کنم یک عمر

[ شنبه چهارم بهمن 1393 ] [ 19:7 ] [ رضا علیپور ]
بگذار کمی دگر انیست باشم

باران رباعی سلیست باشم

با اشک چکیده بر انارستانت

من شاعر چشمهای خیست باشم

[ سه شنبه سی ام دی 1393 ] [ 20:18 ] [ رضا علیپور ]
چوپان فقیری از دهاتم بانو

باگله ی گرگ و میشهاتم بانو

مانندتمشک وحشی این جاده

عمریست که در کف لباتم بانو

       ************

من میوه ی هرشب تورامی خواهم

لیموگس پرتب تورامی خواهم

بگذار به جرم عشق دارم بزنند

ممنوعیت لب تو را می خواهم

 

[ سه شنبه بیست و سوم دی 1393 ] [ 17:22 ] [ رضا علیپور ]
میخواهی از اول عزیز ماجرا باشی

نقش آفرین چشم های خیس ما باشی

در که زدی دانستم از این بیت می آیی

تا با تمام واژه هایم آشنا باشی

سخت است میدانم ولی میخواهی از غیرت

آوارگان عشق را ام القرا باشی

پلکی بزن این روزهای بی محبت را

باید شب تقویم ها را روشنا باشی

محتاج زهر نوش دارو نیستم چون تو

دیوانگی های مرا باید دوا باشی

دریا به عشق پاکی چشمان تو رویید

تا اینکه مانند طلا درابتلا باشی

میجویمت از روزهای خوب شیدایی

میخواهمت ای آشنا تا هر کجا باشی

 

[ پنجشنبه یازدهم دی 1393 ] [ 23:7 ] [ رضا علیپور ]
((شب یلدا شده خود را برسانی بد نیست))

بوسه ای بر لب سردم بنشانی بد نیست

باز گردی و دو بیت از غزل چشمانت

در شب خلوت این خانه بخوانی بد نیست

مثل خورشید بیایی و در آن صبح سپید

دل شب های سیاهم بتکانی بد نیست

فصلی از لذت دیدار گشوده ست خدا

قدر این شاعر شوریده بدانی بد نیست

وقتی ابریشم گیسوی تو زر می بارد

بین باد و شب مهتاب تبانی بد نیست

سالها منتظر آذر رویت بودم

امشبی را اگر ای عشق بمانی بد نیست

گرچه پیریم و غریبانه غزل می گوییم

یک شبی در کنف بوسه جوانی بد نیست

 

[ یکشنبه سی ام آذر 1393 ] [ 13:7 ] [ رضا علیپور ]
درست پنج سال پیش در چنین روزی افتخار بازنشستگی پیش از موعد گردنمان را گرفت و در مورخه ی 88/10/1 به ایاب و ذهاب صد کیلومتری مان در کشت و صنعت کارون پایان دادیم و به دنیای با زن نشستگان وارد شدیم و زندگیمان وارد فاز دیگری از روابط اجتماعی گردید و صفحه ای دیگر از دوری و نزدیکی در مناسبات روزمره باز شد آنهایی که هر روز آزگار ساعت به ساعت زیارتشان میکردیم ناگهان به غیبت کبری و صغری پیوستند . دوستانی که برخی به پاییز فاصله دچار شدند و مارا به انفصال دایم از حضورشان محکوم کردندو آنهایی که بهار پیوندهای عاطفی شان همواره سرسبز مانده است. دست دوستان و همکاران غایب و حاضر را میبوسم و برای همه آنان سلامتی و تندرستی روز افزون آرزومندم و اینک شعری بدین مناسبت :

از آمدنهای پر از رفتن نشستم

امشب نمی گنجم به پیراهن نشستم

طی شد تمام پا زنی های عبورم

در لاجرم های زمان با زن نشستم

مثل درختان غروبی رنگ در باغ

زیر نگاه سایه ای روشن نشستم

بن بست شد دیگر خیابان غرورم

درکوچه های گرم تن به تن نشستم

بعد از هبوط شعله های ناز مهری

خاکستری بودم که در گلخن نشستم

مانند سوزنبان پیر بی قراری

در ایستگاه دنجی از آهن نشستم

 

[ جمعه بیست و هشتم آذر 1393 ] [ 17:17 ] [ رضا علیپور ]
درباره وبلاگ

یکم فروردین1339 در روستایی بنام فراش از توابع شهرستان دزفول متولد شدم پس از مدتی که در رودخانه زندگی شنا کردم به آبشار غزل رسیدم ودر سال 1379 بارانی ترین دلنوشته هایم را با عنوان {بوی باران} به نمایشگاه کتاب تهران رساندم واکنون در شهر صفی آباد ساکن هستم ودغدغه اصلی ام شعر و داستان و نوشتن است.
نقد و نظرتان را به دیده منت دارم و نقل مطالبم را با ذکر منبع بلامانع میدانم.
حق یارتان
امکانات وب